اینجا دیگه آپدیت نمیشه

 طلب این وبلاگ و همه خاطراتم ازش یه پست خداحافظی که اگه شد سر فرصت مینویسم .

از این به بعد اینجام...

درود

جمعه سگی

حتی اگه ندونی روزای هفته کی میان و میرن جمعه هارو از غروب دلگیرشون راحت میشه تشخیص داد

خدائی که پرسیدی: "ألیسَ الله بکافه عبدة؟"


نه!
راستش را بخواهی تو برای من کافی نیستی... 
دلم "او" را هم میخواهد.


میدانی خدا؟ آخر گاهی آدم دلش آغوش میخواهد؛ یک وقتهائی درست مثل حالا! 


آدم دلش "او" را هم میخواهد.

رفتن با اعمال شاقه

بیدار می شوم تا باز بخوابم ، در بیدار شدن شتاب نمی کنم .

احساس می کنم تقدیر من آنجاست ،

که امکان ترس نمی یابم .

جایی که می بایدم رفت می روم ،

و می آموزم .

 

 

سلاخ خانه شماره 5 / کورت ونه گات

 

 

نه اینکه این یه تیکه منو له کنه ها ! نه !  فقط می خواستم برم دانشگاه ( شهرستان ) که به این متن برخوردم . گفتم من چرا دوباره کاری بکنم ؟ این بابا که حرف منو زده ! همین رو میذارم اینجا .

از گودر

دلتنگی یعنی
دم به دقیقه گوشی ات را آنلاک کنی
و وانمود کنی داری ساعت را می بینی

رو نوشت از گودر

خیلی سخت است وقتی در زندگی به جایی میرسی، که فقط دلت میخواهد بنشینی و تماشا کنی که چطور دیگرانی که قضاوتها و حرفهای ناحق و نامنصفانه شان، زخمهایی عمیق بر تن احساست زده، چوب این نامردمی هایشان را میخورند.... خیلی دلم میخواهد ببینم که چطور در موقعیتی مشابه، با استیصال دست و پا میزنند... دلم میخواهد طعم آنچه به من چشانده اند بچشند... همین....

احتمالا به زودی از اینجا میرم به اینجا!  فعلا  اینجا هم هستم  اگه لطف کنید اینم لینک کنید ممنون میشم ! خبرم کنید.

یادم میاد یکی از سؤال‌های بی‌جواب بچگیام این بود که ما که تو دهنمون آب داریم پس واسه چی تشنمون می‌شه.

انقلاب

شهرای دیگه رو نمیدونم اما تهران اینجوریه که هرچی از آزادی دورتی میشی به انقلاب نزدیکتر میشی!

امشب که به خواب‏ام بیاید، دست‏اش را خواهم گرفت و آنقدر دور خواهم شد که این روح سرگردان راه بازگشت به این جسم نفرین شده را پیدا نکند.

اگه گه خوردن تو مبطلات روزه بود چقد خوب می شد.

مینیمال 2

رفتم بیرون تو ظهر اومدم آب بخورم مامانم میگه مگه روزه نیستی؟ مملکته داریم؟

مرض گودری

یه مرض جدید گرفتم :فکرم درد میکنه ! الانه که ذهنم بپاشه تو گودر ... شاید واگیر دار باشه

بعدالتحریر : اینقد معتاد گودر شدم که  الان یه هفتس ریشاامو وقت نکردم بزنم

گراناز

کیست در برابر من ؟ کیست که اینگونه لبخند می زند ؟ واقعا خودِ خودِ اوست ؟ باورش سخت است . بی هیچ حرفی همدیگر را می خوانیم . سکوت است . نیست . صدای ملایم موسیقی میانمان بلوا می کند . او همان است ؟ کلمه ای می گوید . صدایش را ضبط می کنم . مغزم را به عقب می برم . دوباره و دوباره صدایش را می شنوم . گرم است و ملایم . اما غرور در آن موج می زند . هنوز کسی میانمان بر روی موسیقی ملایم می خواند .  

. خواننده خفه می شود . در سکوت به خواب می رود . ولی من همچنان همان جا نشسته ام و نگاه می کنم . هنوز هم باورم نمی شود .

حضورش را باور می کنم . آن چیز باورنکردنی این لحظه است . این لحظه ای که او و تنها او ( نه کس دیگری ) در برابر من لبخند می زند ، کلمه ای می گوید ، سکوت می کند ، گوش می کند ...

بعدالتحریر : بی تفاوت می خندم .  اگر برود، من بی لبخند او ، صدای او و حضور او خواهم مُرد . لبخند ، صدا و حضوری که فقط مال اوست . نه کس دیگری .

 بعدالتحریر 2 :  هوم ! او را نخواهم نوشت . فقط قاب خواهم گرفت . در تاقچه ی ذهنم خواهم گذاشت و گهگاهی گردگیری خواهم کرد . همین .

جهان هولوگرافیک

جهان بر خلاف ماده مندی و اندازه عظیمش، خود به خود و برای خود وجود ندارد، بلکه فرزند خوانده چیزی بسیار وسیع تر و وصف ناپذیرتر است. افزون بر آن، این جهان حتی محصول اصلی این چیز عظیم تر نیز نیست، بلکه فقط یک سایه گذرا، یک سکسکه ناچیز در هیاهوی بزرگتر چیزهاست.
جهان هولوگرافیک/ نوشته مایکل تالبوت/ ترجمه داریوش مهرجویی

گه....

اگر چیزی به رنگ گه است، بوی گه و طعم گه می دهد و به اش که نگاه می کنی احساس گهی هم به ات  می دهد، نخور

خدایی که یک نفر یک بار سیب می‏خورد مجازات می‏کند، میلیون‏ها نفر که میلیون‏ها سال‏ گه می‏خورند، نمی‏بخشد.

در لجن دنبال پاکی بگردی پیدا نمی کنی، پس بیا و گندیدگی بنگر.

بعدالتحریر: به دنبال تغیرات زیادی بودم این چندوقت! مثلا رفتن از بلاگفا . خوب از اونجایی که اینجا راحتترم نمیرم تا بیرونم کنند.بجاش اسم وبلاگ رو عوض کردم.

بعد بعدالتحریر: همچنان به دنبال تغییرات هستم اما نه اینجا .تو زندگیم



دلتنگی

 دلتنگی عجیبی بر جهان سایه افکنده. هرقدر چیزی بزرگتر و باشکوهتر باشد، دلتنگی عمیق‌تری برای رسیدن به آزادی و رستگاری احساس می‌شود. به راستی چه کسی به دلتنگی یک دانه شن اهمیت می‌دهد؟ چه کسی  به دلتنگی و شرح مصیبت‌های یک شپش گوش می‌کند؟ اگر هیچ چیز وجود نداشت، هیچ کس برای هیچ چیز احساس کمبود و دلتنگی نمی‌کرد.

 

یاستین گوردر / مایا

حال بد

وقتی وبلاگ‌نویسی تندوتند پست می‌نویسد یعنی حالش خوب نیست. لازم دارد هی حرف بزند درباره خودش. وقتی وبلاگ‌نویسی چندروزی هیچ مطلب تازه‌ای نمی‌نویسد یعنی حالش بد است انقدر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد. کلا وقتی آدمی وبلاگ‌نویس می‌شود یعنی حالش بد است

بعد التحریر: اینو نمیدونم کی گفته اما خیلی راست گفته!!! 

باید امشب بروم 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم 
حرفی از جنس زمان نشنیدم 
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود 
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد 
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت



2سال پیش ...

2سال پیش در چنین روزی ... نع! این بدترین جمله‌ایه که می‌تونم انتخاب کنم واسه شروع. اصلا چرا باید شروع کنم؟ چی رو باید شروع کنم؟ نه ... اینکه من هستم و دارم می‌نویسم و کاغذ حروم می‌کنم و فضای اینترنت رو اشغال می‌کنم و برق حروم می‌کنم و انرژی مکانیکی دست‌هام برای تایپ هدر میره و چشام یه روزی کور میشه و من یه روزی می‌میرم، که دیگه احتیاجی به سالگرد گرفتن نداره. داره؟ نه جون من! داره؟

من آدم بی انصافیم! باید سالگرد بگیرم. واسه اینکه من هستم و دارم می‌نویسم و آدمایی هستن که تحمل می‌کنن و میان و حرفامو می‌شنون و با هذیونام یه حسی تو وجودشون پا میگیره. نفرت یا عشق یا دلتنگی یا هرچی ... اونوقت من ... من از بودنشون لذت می‌برم و تو دلم قند آب میشه وقتی می‌خونمشون، یا چشام تر میشه یا حتی از خودم و دنیام متنفر می‌شم و گاهی هم حسودی می‌کنم و ... هوووف! نفسم گرفت! من خزعبل زیاد می‌گم. نه؟


بعدالتحریر۱ : شمعی نداشتم که فوت کنم. قاصدکی را فوت کردم ... و آرزو ... که خدایا، شادی را در قلب دوستان ِ عاشقم قرار ده ... همین.

یه روز خوب میاد که به هم نگاه بد نکنیم .

0+من فکر می کنم رذالت یعنی کاری که با شخصیت آدم جور در نمی آید . همین !
1+میبینی فرداهای دور من چی زود می آیند و من به هیچ کدامتان نمی رسم ؟!
2+آنقدر همینطور می گذرد که کم کم آدم باورش می شود که زندگی یعنی همین!
3+هوووممم. من عاشق شکلاتم . شکلات خالص .... تلخ ....
4+باران است... می‌شوید... می‌روباند... تطهیر می‌کندم... از هر چه ندیدن

5+شاید برای ریست شدن و عادی بودن اینجا بهترین مکان و بهترین زمان باشه.
6+به این باور دارم که احتمال هیچ چیزی 50 - 50 نمی شود.
7+دیگه حتی فکرش رو هم نمی کنم !
8+همه ی این کارا بهونست تا یکی پیدا بشه یه حرفی رو بهم بزنه. یه حـــــــــــــــــــــــــــــــــــرف !
9+خوشم میاد وقتی به یه چیزی گیر می دم باید تا آخرش برم . حتی اگه اشتباه باشه !



من

من رنج می کشد، من خیلی رنج می کشد، من لب رودخانه ،من مقابل رقص نور جشن اهدای خون، من مقابل آسیاب قدیمی، من وقت خوردن سیب زمینی سرخ کرده تپل،رنج می کشد.

من یک سوال را مدام این روزها می پرسد در حالی که می دانست چه کار باید بکند.

من، این روز ها آنقدر عجیب است که خودش ، خودش را نمی شناسد، من دیگر نمی داند من کیست و من کجاست و من چه می خواهد؟

من این روزها، یک زندگی آواتاری عجیب در پیش گرفته است، او در تخت خواب می خوابد و همه چیز را تصور می کند حتا کلاس های دانشگاه ، من آنقدر هیجان زده می شود که ضربان قلبش بالاتر می رود و لبخند روی لبانش نقش می بندد، تعجب می کند و بهت زده می شود و کاملا خوشحال است.

من دیگر من نیست

دیوانه

دیوانه که بشوی، دلت که بخواهد سر بگذاری به بیابان، نگاهت که رو به خاموش شدن بگذارد، نگاه ... آخ نگاه ... نگاهت را که نبیند وقتی می‌گوید خودت را سرکوب نکن ... سرکوب ... که سرم را بکوبم به جایی از بس احمق فرضم می‌کنند ... بگذریم. کجا بودم؟ دیوانه، دل، نگاه. نه. نگاه نه. دیگر نه. آخر کسی نمی‌فهمد که. حتی اگر ببیند اینها را از پشت شیشه‌های قاب گرفته‌ی عینکم. باز هم معلوم نمی‌شود. نگاه دیگر نه. شاید دل. آه. این هم که دیدنی نیست. چرا از دل تعریف کنم؟ فقط خودم می‌بینمش. که چگونه دارم بی دل می‌شوم. باید تخلصم را بگذارم بی دل. نه اینکه خودم بخواهم ها. نه. "می‌خواهند". که دل نداشته باشم. که حتی دلم را هم سرکوب کنم. مثل همان سری که باید بکوبم و ... دامب. دامب. که "باید" بکوبم. حیف که دیوارها هم خودشان را پس می‌کشند. مثل تمامی شانه‌هایی که بهشان اعتماد کرده بودم. برای تکیه کردن. حیف که هیچکس مرا "هیچ" هم حساب نمی‌کند. بیچاره من. بیچاره "هیچ".

باران

باران می‌بارد. باران درشت. باران نرم. باران پیوسته. و مرا میلی نیست زیر باران قدمی بزنم

سال نو مبارک

بوی عیدی …
بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

خیلی وقت است حرفی برای گفتن ندارم

خیلی وقت است گمان می کنم گم شده ام در این گیرو ودار دنیا

گاه حتی از یاد می برم که چه می خواهم ؟!چه بر من گذشته؟!چه در ذهنم است؟!چه...

هزارن من از خود ساختم اما حیف که هیچ کدام را تمام نکردم ؛همه شان نیمه کاره ماندند و باز به سراغ من بعدی رفتم!

تقصیر خودم نیست...که گاه مجبور می شویی با آمدن به اینجا خستگی نامه هایم را بخوانی! مقصر قلم است که در اوج خستگی به خود رنگ می دهد و روان می شود بر اقیانوس سفید پیش رویم و آن را خط خطی می کند؛ خط خطی هایی که اغلب خودم از دستشان کلافه ام....

جملات قصار من!!(اندر احوالات بازگشت پر افتخار!)

البته که از مُردن می‌ترسم، حتا اگه درد و خونریزی نداشته باشه.

یه ریزه دیگه، یعنی فقط یه ریزه دیگه همین‌طوری پیش بره و اونجاییم که نباید بیشتر از اونی که باید خل بشه، ناخودآگاه فرار مغزها می‌کنم! 

برای به دست آوردن پشتکار هیچ‌گاه تلاش نکن.

اگر کسی از توی ماشینش به تو فحش مادر داد تا پیاده نشده و قد و قامتش را ندیده‌ای جوابش را نده.


گاهی چنان زیبا می‌شوم که انگار

                                            من، توام!


پیش از آنکه توی خیابان پس گردن دوستت بکوبی و فحش‌های رکیک به او بدهی مطمئن شو خودش است

دستت را که بالای آکواریوم می‌بری و ماهی‌ها بالا می‌آیند الزامن به این معنی نیست که تو را می‌شناسند یا دوستت دارند؛ بسیاری از ماهی‌ها گوشت‌خوارند اسکول!

همه‌ی ژل‌ها، ژل مو نیستند عزیزم!

با هر تیغی که توی حمام بود صورتت را اصلاح نکن.

آیا می‌دانستید برای خودکشی استخاره لازم نیست؟ 

آیا می‌دانستید چوب دو سر طلا دو سرش طلا نیست و هر دو سر آن بدبو است؟

می‌خوام همه‌ی کلاغا و کفترا و گنجشکای کوچه‌مونو پوشک کنم.

 ببینم! -  تو الان به خودت جرات دادی به من بگی «احمق»؟

فکر کنم آسیب اجتماعی جدی دیدم.

در زندگی زخم‌هایی هست که نیازمند بخیه‌اند!

دیشب خواب دیدم «شجریان» بقالی داره توی محله‌ی قدیم مادربزرگم اینا!

تمامی شیشه‌ نسکافه‌های جهان خالی‌اند؛ دسیسه‌ای در کار است!








احساس مذخرف بی حوصلگی

غلظت اميد خونم پايين آمده...احساس مزخرف بي حوصلگي به جانم افتاده...ديشب توي تراس با اين احساس مزخرف وارد مذاكره شدم...هرچه گفتم قانع نشد كه دست از سرم بردارد...با هم درگير شديم...بد و بيراه بار هم كرديم...ولي دست از سر من برنداشت...شايد بلايي سرش آوردم...از ما گفتن بود


بعدالتحریر:حکایت ما جاودانه شود...

عنوان ندارد


احتیاج به یک بازیابی روحی و فکری دارم . احتیاج دارم که کمی از این محیط و حتی از خودم دور باشم . خوشحال نباشید . برای همیشه نمی روم . آدمی نیستم که قلم مزخرفم را غلاف کنم . هنوز جرات این کار را ندارم . اما احتیاج دارم که کمی نباشم تا دلم برای هذیان گفتن تنگ شود . شاید همین فردا تنگ شود . شاید چند روز . شایدم ... هووووف ... خسته ام ... خیلی زیاد ... و هیچ خوب نیستم

...............................

سرد بود و من برای خودم داشتم بی وقفه می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم و دستها در جیب و کسی در گوشم میخواند و من همچنان می رفتم . شاید هم داشتم برمی گشتم . چون دقایق پیش از این رفتن ها به عمقی رفته بودم که به ارتفاع گرمی دستانش بود . انگار داشتم می رفتم هنگامی که دستانم در میان دستانش عشق بازی می کرد . و حالا در این سرما در حال برگشتن بودم . آخ که چه برگشتی . پر از سوز ...
سرد است . اما سوز ِ جای خالی دستهایش بیچاره ام کرده . نگاهش را که نمیدیدم . اما دستهایش ... هه !
سرد است و من برای خودم دارم بی وقفه برمی گردم و برمی گردم و برمی گردم و ...

تنهایی

تا تنهاییم را به چشم نبینم ، باورش نمی کنم .

پس ...

تنهاییم را گچ می گیرم . از آن تندیسی می سازم هم قد خودم . شاید هم بلند تر . کمی هم چهارشانه تر . هر روز نگاهش می کنم . نوازشش می کنم . با او صحبت می کنم . درد دل می کنم . تنهاییم صبور است . خیلی . به خودم رفته پدرسوخته . منتها ... منتها کمی هم مایه ی عذابم است . مثل آینه ی دق . بعضی وقتها دلم می خواهد خوردش کنم ، این تندیس هولناک را . با آن پوزخند مسخره اش . هه ! من صبورم . من صبورم . من صبورم . من این کار را نمی کنم . من این کار را نمی کنم . من ... لعنتی . باز هم به من پوزخند می زند . آه ... گیر کرده ام . نمی دانم . راستی شما با تنهاییتان چه می کنید ؟ مثل من لوسش کرده اید ؟ سوارتان شده ؟ من موجود صبوریم . ولی .... هاه ! سنگدل تر از آنم که فکرش را می کنید . امشب آسوده می خوابم . فردا وقت عمل است . فردا . آری . فردا . جلوی تندیس تنهایی ام می روم ، پوزخند می زنم ( درست مانند خودش )، باتلنگری نابودش خواهم کرد . ساده است . خیلی . هووووم .... آسوده خواهم شد . آسوده ی آسوده . پس تا فردا ....

 

 

 

دعای قبل از خواب : خدایا ! یه کاری کن هیچ وقت فردا نیاد . هیچ وقت .