او

 کیست در برابر من ؟ کیست که اینگونه لبخند می زند ؟ واقعا خودِ خودِ اوست ؟ باورش سخت است . بی هیچ حرفی همدیگر را می خوانیم . سکوت است . نیست . صدای ملایم موسیقی میانمان بلوا می کند . او همان است ؟ کلمه ای می گوید . صدایش را ضبط می کنم . مغزم را به عقب می برم . دوباره و دوباره صدایش را می شنوم . گرم است و ملایم . اما غرور در آن موج می زند . هنوز کسی میانمان بر روی موسیقی ملایم می خواند . آهنگ را قطع می کند . خواننده خفه می شود . در سکوت به خواب می رود . ولی من همچنان همان جا نشسته ام و نگاه می کنم . هنوز هم باورم نمی شود .

حضورش را باور می کنم . آن چیز باورنکردنی این لحظه است . این لحظه ای که او و تنها او ( نه کس دیگری ) در برابر من لبخند می زند ، کلمه ای می گوید ، سکوت می کند ، گوش می کند و زیر نور نارنجی اتاق به خواب می رود ...

بعدالتحریر : می گوید اگر من بمیرم چه می کنی ؟ بی تفاوت می خندم . اما اگر بمیرد ، من بی لبخند او ، صدای او و حضور او خواهم مُرد . لبخند ، صدا و حضوری که فقط مال اوست . نه کس دیگری .

 بعدالتحریر 2 : گفت مرا بنویس . هوم ! او را نخواهم نوشت . فقط قاب خواهم گرفت . در تاقچه ی ذهنم خواهم گذاشت و گهگاهی گردگیری خواهم کرد . همین .

20 سالگی (با یه روز تاخیر!!!)

۲0 ، 19 ، 18 ، 17 ...  اینجا رو نگاه کن ... کلیک ... 16 ، 15 ، 14 ، 13 ، 12 ... آهای ! به کیک ناخونک نزن ... 11 ،10 ، 9 ، 8 ، 7 ، 6 ... سریع یه آرزو کن ... 5 ، 4 ، 3 ، 2 ، 1 ... فووووووت . ( صدای بلند دست زدن ... )

امروز من وارد یه دنیای دنیای دیگه میشم . دنیای احمقانه ی دهه ی سوم زندگی . دنیای آدم بزرگا . من 20 سالگی رو اینطوری می بینم . با یه برچسب بزرگ رو پیشونی : « آدم بزرگ » .

 .. هورا ... حالا یه ژست بگیر ! ... کیکو ببُر دیگه ... اون جوری عین قاتلا چاقو رو نگیر دستت ... واااای .... کادوها رو باز کن  ... راستی  چه آرزویی کردی ؟ ...

به دوربین خیره شدم . این لحظات ثبت می شود . اعداد حول و حوش هشت است . دارم دنبال یه آرزو می گردم . واسه خودم . نمی دونم . ... واسه خودِ خودم ؟ ... خدایا چه آرزویی بکنم ؟ اوووووف ! چه مسئولیت سختی ...

 َاَاَاَ ... سریع کادوها رو باز کن دیگه ... آخ جون کیکم اومد ... اهالی آشپزخونه ! چایی آمادست ؟ ... انقدر انگشتتو نکن تو اون کیک .... اِاِاِاِ ... چاقو رو نلیس ! ...

۲۰ سالگی خیلی عجیب است . حداقل از بیرون که اینطور بوده . داخلش می روم تا از نزدیک ببینم ...

بعدالتحریر : ... 3 ، 2 ، 1 .....   20 سالگی پر از آرامشی را برای خودم و اطرافیانم آرزو کردم . به دور از دغدغه های مرگ آور احمقانه . که همه جا دنبالم هستند . مثل یک سایه ...

آرزویم همین بود . خیلی ساده . ولی واقعا حیاتی ...

مهم مهم مهم

یکی از دوستان بسیار عزیز لطف کرده این مطلب را در گروههایی که عضو بوده گذاشته منم وظیفه خودم دانستم در گروههایی که ایشان عضو نبوده اند این مطلب را قرار دهم

گوش شیطان کر ! سرانجام اعتراض به به‏کارگیریِ نام مجعول برای «خلیج فارس» در گوگل‏ارت، تا بامداد روز
سه شنبه، دوازدهم مهر 87 به 950هزار امضا رسیده است. یعنی بعد از هشت‏ماه حالا دیگر فقط 50000 امضا کم داریم ! بی‏شک ما ایرانی‏ها
مردمان عجيبی هستيم؛ از يک سو عرب‏ستيزترين ملتِ گيتی هستيم و از طرف ديگر، گذرنامه‏های تک‏تک‏مان ممهور است به مُهر سفارت امارات متحده‏ی عربی در جوانی و عربستان سعودی در پیری ! از آن طرف دم زدن از وطن‏پرستی و تمدن دوهزاروپانصدساله‏مان گوش فلک را کر کرده، و از اين طرف به‏سختی توان گردآوریِ يک‏ميليون امضا برای جلوگيری از تغيير نام خليج‏فارس را داريم؛ و در همان حال به‏راحتی یک‏ميليون پيامک در دو ساعت برای عادل فردوسی‏پور و برنامه‏اش می‏فرستيم. واقعاً مسامحه‏کار و بی‏خیال شده‏ایم
...
اگر کسی را سراغ دارید که هنوز این اعتراض را امضا نکرده، برای جمع کردنِ این پتجاه‏هزار امضای باقی‏مانده این نشانی و
ضرورت و اهمیتِ این کار را به او یادآور شوید

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

استدعا می‏کنم هر ایرانی را که می‏شناسید، به مقدسات و اعتقاداتش قسم بدهید که برای این گام آخر زورش را بزند و کم نگذارد.

پاینده باد ایران و ایرانی.