گراناز
کیست در برابر من ؟ کیست که اینگونه لبخند می زند ؟ واقعا خودِ خودِ اوست ؟ باورش سخت است . بی هیچ حرفی همدیگر را می خوانیم . سکوت است . نیست . صدای ملایم موسیقی میانمان بلوا می کند . او همان است ؟ کلمه ای می گوید . صدایش را ضبط می کنم . مغزم را به عقب می برم . دوباره و دوباره صدایش را می شنوم . گرم است و ملایم . اما غرور در آن موج می زند . هنوز کسی میانمان بر روی موسیقی ملایم می خواند .
. خواننده خفه می شود . در سکوت به خواب می رود . ولی من همچنان همان جا نشسته ام و نگاه می کنم . هنوز هم باورم نمی شود .
حضورش را باور می کنم . آن چیز باورنکردنی این لحظه است . این لحظه ای که او و تنها او ( نه کس دیگری ) در برابر من لبخند می زند ، کلمه ای می گوید ، سکوت می کند ، گوش می کند ...
بعدالتحریر : بی تفاوت می خندم . اگر برود، من بی لبخند او ، صدای او و حضور او خواهم مُرد . لبخند ، صدا و حضوری که فقط مال اوست . نه کس دیگری .
بعدالتحریر 2 : هوم ! او را نخواهم نوشت . فقط قاب خواهم گرفت . در تاقچه ی ذهنم خواهم گذاشت و گهگاهی گردگیری خواهم کرد . همین .