من
من رنج می کشد، من خیلی رنج می کشد، من لب رودخانه ،من مقابل رقص نور جشن اهدای خون، من مقابل آسیاب قدیمی، من وقت خوردن سیب زمینی سرخ کرده تپل،رنج می کشد.
من یک سوال را مدام این روزها می پرسد در حالی که می دانست چه کار باید بکند.
من، این روز ها آنقدر عجیب است که خودش ، خودش را نمی شناسد، من دیگر نمی داند من کیست و من کجاست و من چه می خواهد؟
من این روزها، یک زندگی آواتاری عجیب در پیش گرفته است، او در تخت خواب می خوابد و همه چیز را تصور می کند حتا کلاس های دانشگاه ، من آنقدر هیجان زده می شود که ضربان قلبش بالاتر می رود و لبخند روی لبانش نقش می بندد، تعجب می کند و بهت زده می شود و کاملا خوشحال است.
من دیگر من نیست
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۲ ب.ظ توسط علیرضا
|