دلتنگم ... دلتنگم ... دلتنگم ...

تمامی زندگیم (نه قسمتی از آن) تابع سرنوشت مزخرف من است. کاری نمی توانم بکنم. جز اینکه گوشه ای بنشینم و با گردنی کج نگاه کنم. نگاهش کنم. که چطور این سرنوشت لعنتی با عجله ، بی خیال ، خونسرد ، زندگی من را به بازی می گیرد ... عادتم می دهد به زندگی . تنهایم می گذارد و دلتنگم می کند ...

 دلتنگم ... دلتنگم ... دلتنگم ...

(با صدای بوق تلفن ، این کلمات تکرار می شوند )

 _ الو سلام . کِی میایی ؟  (هاه ! چه جمله آشنایی ...)

کی میایی تا تف کنم تو صورتت . تا یه سیلی بزنم تو صورتت . تا رومو ازت برگردونم و رامو بکشم و برم . تا دستاتو بگیرم تو دستم و نگاشون کنم . تا با انگشتم صورتتو نوازش کنم . تا زل بزنم تو چشات . تا ... تا ... تا ...

 _ هوم ... معلوم نیست کی بیام . (این جمله آشناتره)

معلوم نیست . اصلا شایدم نیام . شاید هیچ وقت نیام. میدونی ؟ اصلا دوست ندارم باهات روبه رو شم. دوست ندارم ببینمت. حالم ازت به هم می خوره ...

 _ لعنتی ... نمی تونم ... نمی تونم دوریتو تحمل کنم . می فهمی ؟ بهت عادت کردم . اگه بخوام هم نمی تونم ... آخ که چقدر بی رحمی . بی رحم . من بهت عادت کردم . عادت ...

 _ اَه . از آدمای لوس عقده ای متنفرم . از تو متنفرم. از این حرفات حالم به هم می خوره. دیگه حوصله تو ندارم. حوصله حرفای مزخرفتو ندارم. یعنی هیچ وقت نداشتم. اصلا می دونی ؟ این همه مدت داشتم تحملت می کردم. می فهمی ؟ تحمل ... از اینکه دوستی مثل تو دارم واقعا متاسفم ...

 _ ....

 _ آره . سکوت کن. فقط همین کارو بلدی. فقط ...

 _ من ... ولی من ... همیشه افتخار می کردم ... به تو ... هاه ! یعنی هنوزم می کنم. به بودنت . به خوب بودنت . به مهربونیت. به اخلاقت ...

هر چند ...

ولش کن . دیگه مهم نیست .

 _ لعنتی ... من ...

_ نه . نمی خوام چیزی بشنوم. دیگه هم ازت نمی پرسم کی میایی ... چون می خوام واسه همیشه خاطره ی بودنتو تو قلبم چال کنم. دیگه دلتنگت هم نمیشم. چون همیشه ، همین جا ، تو وجود منی ...

_ ولی آخه من ... هی تو ! کجا رفتی ؟ الو ... الو ... نه ... من ...

تق.

بوق

بوق

بوق ...

  حادثه ی تلخی می شود که کسی را صدا بزنی و نیاید ... / ویرجینیا وولف

مهرگان

امروز دهم مهره   جشن باستانیه مهرگان رو به همه تبریک میگم

رفتن

بیدار می شوم تا باز بخوابم ، در بیدار شدن شتاب نمی کنم .

احساس می کنم تقدیر من آنجاست ،

که امکان ترس نمی یابم .

جایی که می بایدم رفت می روم ،

و می آموزم .

 

 

سلاخ خانه شماره 5 / کورت ونه گات

 

 

نه اینکه این یه تیکه منو له کنه ها ! نه !  فقط می خواستم برم دانشگاه ( شهرستان ) که به این متن برخوردم . گفتم من چرا دوباره کاری بکنم ؟ این بابا که حرف منو زده ! همین رو میذارم اینجا .

بعدالتحریر : سر میز شام سکوت ناراحت کننده ای حکمفرماست . روز رفتنم جلو افتاده . کسی بغض می کند . من اما خوشحالم . که دوست داشته می شوم . سرشان را به چیزی گرم می کنند . از گوش چشم نگاه می کنم . چشمان کسی سرخ شد . من اما بی تفاوت ، غذایم را کوفت می کنم ...

زنده بگور

بالاخره  تنها ماندم. الان دکتر رفت، کاغذ و قلم و مداد را برداشتم، می خواستم بنویسم، نمی دانم چه؟ یا اینکه مطلبی ندارم و یا از بس که زیاد است نمی توانم بنویسم. این هم خودش بدبختی است. نمی دانم؛ نمی توانم گریه بکنم. شاید اگر گریه می کردم اندکی به من دلداری می داد! نمی توانم. شکل دیوانه ها شده ام. در آینه دیدم موهای سرم وز کرده، چشم هایم باز و بی حالت است، فکر می کنم اصلن صورت من نباید این شکل بوده باشد، صورت خیلی ها با فکرشان توفیر دارد، این بیشتر مرا از جا در می کند...

*

خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم می گویم: برو دیوانه، کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت گویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟. اما من از کسی رودربایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمی گذارم، به دنیا و مافی هایش می خندم.

هرچه قضاوت آنها درباره ی من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام. آنها به من می خندند، نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم، من از خودم و همه ی خواننده ی این مزخرفها بیزارم.

*

بعد التحریر: زنده بگور  ،    صادق هدایت ،    تهران 1309