زنده بگور
بالاخره تنها ماندم. الان دکتر رفت، کاغذ و قلم و مداد را برداشتم، می خواستم بنویسم، نمی دانم چه؟ یا اینکه مطلبی ندارم و یا از بس که زیاد است نمی توانم بنویسم. این هم خودش بدبختی است. نمی دانم؛ نمی توانم گریه بکنم. شاید اگر گریه می کردم اندکی به من دلداری می داد! نمی توانم. شکل دیوانه ها شده ام. در آینه دیدم موهای سرم وز کرده، چشم هایم باز و بی حالت است، فکر می کنم اصلن صورت من نباید این شکل بوده باشد، صورت خیلی ها با فکرشان توفیر دارد، این بیشتر مرا از جا در می کند...
*
خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم می گویم: برو دیوانه، کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت گویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟. اما من از کسی رودربایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمی گذارم، به دنیا و مافی هایش می خندم.
هرچه قضاوت آنها درباره ی من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام. آنها به من می خندند، نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم، من از خودم و همه ی خواننده ی این مزخرفها بیزارم.
*
بعد التحریر: زنده بگور ، صادق هدایت ، تهران 1309